تبليغاتX
سلطان عشق...
ای خدا...

خدا خودت می دونی که چقد داغونم

چقد دستم تو گیره

خدا شاکی نیستم اما مگه نگفتی هر کی غریبه هر کی که تو غربته از دستش می گیری

بابا من که تو خودمم غریبم

من که داغونتر از اونم که این جور داری امتحانم می کنی

این همه غربتِ دلم چی

اصلا قبول من بنده ی بدی بودم ولی من به درک

دل من بی حرمته

دل اون  چی

دل اون که پاکه

اون که گناهی نداره...

من وسیلت

از دستم بگیر تا بتونم کمکش کنم

خودت که می دونی چقدر دوسش دارم

این همه بلا که امروز دیدم

اخر خط بود...

ولی من اصلا تاب ایناشو دیگه نداشتم

اصلا انتظارشم نداشتم

خودت که بهتر از دلم خبر داری

پس خودت کمکم کن

من یه تو رو دارم و یه بارونکموم ودوستایی که اینجان و مخلصشونم هستم

ولی نه بارونک می تونه این جوری کمکم کنه

نه بچه ها نه شبه خونواده ای که دارم

(البته در موردشون بد فکر نکنین ها فقط یه کم مشغولن ولی مَشتین خونوادمو میگم)

فقط خودتی و خودت

پس به حرمت دل پاک بارونکم

به حرمت اشکای بی ریاش

کمکم کن بی تعاف بریدم

دیگه سختمه ولی به امید کمکت می جنگم

بغض که داره خفم میکنه

دلمم تا بخوای پره از تَک تَکِ ادمای این شهر و از این همه پیچوندن

این همه بلا

ولی بازم هستم پای همه ی مشکلایی که دارم

پای همه ی قرارام

پایه همه ی سختی ها هستم

ولی بلاها رو بده به من

با بارونکم کاری نداشته باش

بزار اون خوش باشه

به خاطر دل غریبم  به خاطر بغض غربتم...

 دیگه جایی نداشتم که حرفامو بزنم...

این لا مسب هم که مثل اسمونت گرفته

فعلا...

التماس دعا...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


من در سرزمینی زندگی می کنم که "دویدن" سهم کسانی است که "نمی رسند "و "رسیدن "حق کسانی است که "نمی دوند."

این دفعه بعد از مدتا دارم اپ می کنم

و می خوام به جای این که با شعرام حرف بزنم با عکسام احساسمو بیان کنم  بنویسم

از تک تک حرفایی که پس این  همه بغض  مجال خروج ندارن

اره بازم می خوام از عشقم بگم

ازم رنجیده بدونه این که بخوام ناراحتش کنم

چند روزیه که دلم خف گرفته  هم دلتنگشم  هم کلی کار سرم ریخته که حتی نمی دونم از کجا شروع

 کنم و کجا تمومش کنم

تو این روزا که دلم داره می ترکه فقط با خاطرش با یادش خودمو اروم کردم

تازه فردا می خواست بیاد پیشم منم که از خدا خواسته

ولی می دونستم اگه فردا پیشم باشه بیشتر دلش می شکنه

اخه از همه طرف شرایط قمر در عقربه

تو این مدت تنها اهنگی که مسکن روحم بود   اهنگ شادمهر بود که واقعا احساس می کردم داره حرف

 دلمو می زنه (باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر...!!)

نمی دونم چجوری بیان کنم عشقمو براش ولی بد جوری عاشقشم

به خدا میمیرم براش   اما چه فایده...

 

گاهی وقتا بعضی اتفاقا طوری  جور چین میشن که اصلا انتظارشو نداری و بعد...

میدونید العان به خاطر این که از دست زنگ زدنم خلاص شه تلفونشو خاموش کرده

 

منم قلبم تو دهنم

به خدا دلم خونه

داشت گریه می کرد

باعثش من بودم خدا منو بکشه من لعنتی باعث شدم عشقم دلش بشکنه

من نزاشتنم بیاد پیشم

چون فردا...

چون فقط تنها کاری که کردم از بین بد و بدتر بدو انتخاب کردم

اگه میومدو من نمیتونستم باهاش باشم چی

اگه منو تو اون وضع میدید چی میشد

داغون می شد

من نمی خوام ناراحتیشو ببینم با این وجود خودمم داغونم

راستی

دانشگاهش جور بود ولی  نمی دونم خوشبختانه یا متاسفانه یکی از دوستام یه چیزای جالبی در مورد

 بعضی افراد گفت که واقعا اشتباه محض بود به این سادگی دم به تله میدادم

خیلی دوست داشتم فرا ثبت نام شه خوشهالیو تو چشاش می دیدم

خیلی منتظر اون لحظه هستم که دستشو بگیرم و برسونمش دانشگاه

خیلی می خوام روز اول دانشگاه رفتنش باهاش شوخی کنم و سر چه تیپ لباس پوشیدنش سر به

 سرش بزارم...

اما اینا فقط یه ارزوه...!!

می خواستم بهش بگم این فقط تویی که منتظری

این فقط تویی که حلاکی ؟داغونی!!

من که لحظه شماری می کنم برا دیدنت

پس من چی

من دل ندارم من درد ندارم

مگه من بهت احتیاج ندارم

به خدا منم ادمم منم ممکنه عصبی شم منم ممکنه از کوره در برم

ولی کسی منو نمی فهمه...

 

تمام سعیمو می کنم که به ارزوهاش برسه

دیگه بغض امونمو بریده

دوست دارم داد بزنم

دوست دارم العان پیشش بودم و می گفتم عشقم فقط به خاطره.......نزاشتم بیای

ولی میمیرم برای اون لحظه که چشامو تو چشاش بدوزم او از ته دلم بگم بهش دوستت دارم

اون اگه تمام وجودمو  تمام غرورمو له کنه بازم عاشقشم  بازم دیوونشم

بازم میرم دنبالش گدایی عشقش

اخه به مولا میمیرم براش

به خدا من  تمام وجودم به عشقش زندست

اما  دیگه نمی دونم چی کار کنم که از دلش در بیاد

 

به خدا منم پر دردم

پر بغض پر گریه

تو این مدت دردامو به کسی نگفتم

تو دلم موند

ولی العاد دلم پکیده

داغــــــــــــــــــــــــــــــــــونم  اشکام دارن می بارن بعد از یه وقفهی طولانی  حتی دیگه کیبردم نمی بینم

کاش میشد که ثابت کنم همه کار براش کردم و می کنم

کاش می شد دلیل نزاشتنم برای اومدنشو بدونه

کاش می شد...

ولی اگه منو اون جور میدید چی میشد

واقعا چه حالی بهش دست می داد...

اون بیاد  منم برم بدونه هیچ با هم بودنی

نه انصاف نبود

بزار بازم نقش ادم بد رو من بازی کنم

اخه بارونکم همیشه بهترینه

همیشه پاکه

همیشه خوبه

این فقط یه تیکه از دردام بود که نوشتم  تا داغونتر نشم

ولی عشقم من نامرد نیستم  

فقط بد شانسم...

فقط خیلی دیوارم کوتاهه

کاش می تونستم همه ی حرفامو اینجا بنویسم ولی  حیف...

 

یا علی

بارونکم دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم...

بازم بهت میگم یا علی   فدای تک تک اشکات

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش


این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش


میدونم كه خنده داره واسه تو گریه ی دردم


میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم


میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم


پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم


میدونم واست سواله كه چرا پیشت حقیرم


دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم


میدونی چرا همیشه من بدهكار تو میشم


وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم


میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم


تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم


چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام


میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام


میدونم یه روز می فهمی روزی كه دنیا رو گشتی


من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی

 *******************************************************************

دیدی چه رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

 بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی

 بر روی او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

ای وای اگر از روی خود

از رشته گیسوی خود

 بازم رهاند

دیدی چه رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید  .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

در اوج یک نگاه وقتی خواستن آخرین نیاز می شود

و چشم های رویایی ات مهمان تنهایی است با

سکوت تو دل بی تابم در بی فراز ترین لحظه می ماند

         و دیگر بار شعر های شبانه ام را در آغوش گریه زمزمه می کنم .

یک عمر  دور و تنها ، تنها به جرم این که او سر سپرده می خواست ، من دل سپرده بودم.

                                                                                 دوستت دارم

 

 

 

دلم می خواست یک بار دیگر اورا در کنار خویش به یاد اولین دیدار در

چشم سیا هش خیره می ماندم و دلم یک بار دیگر هم چون  دیدار نخستین

پیش پایش دست و پا میزد ، شراب اولین لبخند در وجودم های و هویی

می کرد ، غم گرمش نرمانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم میخواست دست عشق چون روز اول مستی ام را زیر و روی می کرد.

عـــشقم خیلــــی مــی خــوامـــت نــفســــم

بــــــــــــــارون زندگیم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


www.keyvan-67.blogfa.com

این روزهاحس می کنم از عشق سرشارم

حس می کنم حال و هوای دیگری دارم

این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست

پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم

حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید

این روز ها جا می کند در عمق پندارم

در خواب همنام قشنگت بر لبم جاریست

یعنی به یاد تو میان خواب بیدارم

می خواستم بعد از شکستن های پی در پی

دل را به دست مردم این شهر نسپارم

می خواستم آن طور که می خواستم باشم

اما تو که باشی من از تسلیم ناچارم

در این غزل تصمیم از آن چشمهایت بود

بی میل تو یک بیت هم ننوشت خودکارم

من آنچه را می خواستم گفتم به تو،حالا

باید که با آری و نه تنهات بگذارم

پیداست تکلیف من و، تو می دهی اما

با این سکوت شیطنت آمیز آزارم

می خواهی از من بشنوی آنچه باید گفت؟

همیشه خواهم گفت دوستت دارم...

بــــــــــــــــــــــــــارون زنـــــــــــــــــدگــــــــیم خــــــــــــــیلـــــــی میخـــــــــــــوامــــــــــــــــــــــــت

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfa

در زمستان جدایی روز شب گویم به خویش

یاد ایامی که با هم روزگاری داشتیم

الفت شبهای ما را روزگار از ما گرفت

ای خوش ان روزی که با هم روزگاری داشتیم

...

جاده...

چه تنگ تاریک

جلو روی من نشسته

اخه من موندمو

جاده

رو دلم

 غم نشسته

یه مسافر.تک وتنها

وسط جاده ی تاریک

اخه به انتظارت نشسته

کی میای بازم این جاده

عطر تنتو بگیره

باز به این لبای غمگین

گله خنده بشینه

اخه من سختمه بی تو

توی این جاده بشینم

باز به یاد شونت

اشک حسرتو بریزم...

...

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/21ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfa

 

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

***************..

عاشقم عشق رویت گر نمی دانی بدان

                                                       سوختم در ارزویت گر نمی دانی بدان...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfa

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد
اگر به حجله آشنايي
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد
تو حرفشان را باور نكن
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم
در گلدان چيني ِ اتاقم
در دلم
تو با من نبودي و من با تو بودم
مگر نه كه با هم بودن
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي

 

 

 

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


همه می پرسند:

چيست در زمزمهء مبهم آب؟

چیست در همهمهء دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه بع ژرفای خیال ؟

« چیست رد خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خندهء جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گلی را با باد

نفس پاک شقایق را در سینهء کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پایندهء هستی را

در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونهء گل

همه را می شنوم ! می بینم !

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم !

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم !

تو بدان این را

تنها تو بدان تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو

به جای همه گل ها تو بخند !

اینک این من که به پای تو در افتادم باز .

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر !

ت. ببند!

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو .

قصه ابر هوا را تو بخوان !

تو بمان با من . تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من . همین یک نفس از جرعهء جانم باقی ست .

آخرین جرعهء این جام تهی را تو بنوش

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


دلم برات تنگه عشقم...

بارونکم...

...

..

.

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم

عشقــــــــــــــــــــــــــــــــــــانه دوستت دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

بگذار تا بگویم که من دلم برای دیدار تو تنگ است
تو را کجا بیابم؟؟
Thoughts become things!
she said...
ببین مرا...
و فکر کن به تمام حرفهایم...
به تمام جملات من...
بی اینکه بی مهابا اعتراف می کنم
که دیگر تو را نخواهم دید...
تو که ناخواسته با من از راز گفتی...
رازی که مرا رساند به امکان پرنده شدن...
رازی که مرا شبی ربروی کسی نشاند که مدتها
بود حضورش برایم عادت شده بود...
من از این دنیا دلگیرم...
و از تو که دیر کردی...
وتو راست می گویی دیر کردی...
دیر کردی و حال چاره چیست؟
من چاره ای ندارم که تنها به عکس تو خیره بمانم...
بشنو!من دلم تنگ است...برای تمام آن سلامها...
برای افتادن از پله ها...برای خنده ها...
برای دزدین نگاهها...باور کن مرا!
صدای مرا بشنو که می گویم دلم تنگ است...
و ببین مرا که می ترسم تو را ببینم که:
آشفته از مه دور بهتر...!
دیده می شوی...
و من تمامیت دوس داشتنت را در سینه ام فاش می کنم
و خوهم رسید به باران نجات بخشم...
با تمام وجودم میکوشم تا دستهای نازت را احساس کنم...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارانم دوستت دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


آن روزی را دوست دارم که با طلوع عشق تو آغاز شود؛

 روزی که خورشید لطف تو سردی زندگیم را گرمی بخشید؛

 آنچنان گرمی که حرارت آن تمامی وجودم را فرا گیرد.

 زنجیر را زمانی دوست دارم که زندانی عشق تو باشم و چه زیباست

 حصار زندان آن لحظه که خود را در بند و محصور تو احساس کنم؛

 آنگاه است که مفهوم آزادی را درک میکنم.

تو را من چشم در راهم

شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

 

تا همیشه دوستت دارم بارونکم راستی تـــــــــــــــــــــــــــــــاشو حذف کن

************************************************************

توصیف عشق

از معلم ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت: حرام است

از معلم هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول محور نقطة قلب جوان ميگردد

از معلم تاريخ پرسيدند عشق چيست؟گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان

استlove
از معلم زبان پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:همپاي

از معلم اادبيات پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:محبت الهيات است

از معلم علوم پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:عشق تنها عنصري است که بدون اکسيژن ميسوزد

از معلم رياضي پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:عشق تنها عددي است که هرگز تنها نيست

از معلم فيزيک پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:تنها آدم ربايي است که قلب جوان را به سوي خود ميکشد

از معلم ا نشا پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:تنها موضوعي است که مي توان توصيفش کرد

از معلم ورزش پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت: تنها توپي است که هرگز اوت نمي شود

از معلم زبان فارسي پرسيدند عشق چيست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه اي است که ماضي و مضارع ندارد

از معلم زيست پرسيدند عشق چيست؟ گفت:عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم وارد ميشود

از معلم شيمي پرسيدند عشق چيست؟؟گفت عشق تنها اسيدي است که درون قلب اثر مي گذارد

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


www.keyvan-67.blogfa.com

مهربانم

با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

فراموش نشدنی

و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را

سرشتت را

عصاره ی وجودت را ميپرستم

و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

ای عزیز ِ ستودنی

مهربان ِماندنی

نازنین ِ خواستنی

بدان و آگاه باش که من

تو را
هيچگاه

هيچ کجا

هيچ لحظه ای

تنها نخواهم گذاشت

و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش

تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...


+ نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


www.keyvan-67.blogfa.com

اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم

و تقديم تو كنم گرچه كه يقيين دارم كه مي داني

نه تنها اشعارم كه تمام هستي ام وجودم تقديم به توست

تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني

وقتي اولين سلام نخستين ديدار

ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم

آن زمان كه با نگاهي معصومانه با لبخندي كودكانه

 و با صداقتي شاعرانه دستهايم را فشردي

و آن زمان را كه شوق هر روز ديدنم

و هر روز ديدنت آرامم مي كرد ...

آه ! افسوس كه چه زود گذشت. باور مي كني ؟

باور كن كه لحظه لحظه انديشيدن به تو

حتي با اينهمه فاصله و درد

خون زندگي ،عشق به زندگي ،

عشق به بودن را دررگهايم به جوش مي آورد!

باور كن كه هنوزهم دوست دارم

كودكانه بي پروا صادقانه عاشقانه ديوانه وار

بگويم دوستت دارم بگويم ازازل تا به ابد

عاشقانه وديوانه واردوستت دارم

گرچه گفتن و شنيدنش راازمن دريغ مي كني

مي هراسي مي گريزي

اما من هنوز هم دوست دارم كه بگويم دوست دارم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


بيدهاي پر غرور ، سروهاي سر به زير

ابرهاي بي كرم، آسمان كور و پير

روزهاي بي كسي ، هفته ها دلواپسي

زندگي بي هدف، مرگهاي دلپذير

شاعران بي غزل، قاضيان بي خيال

مردمان پايتخت : در اسارت كوير

خسته ام از اين قفس ، سرنوشت بي تو بس:

سرنوشت ناپسند، سرنوشت ناگزير

ياد شهرمان به خير: آن ديار بي نظير

آن ديار با شكوه ، آن شكوه بي نظير

بادهاي پرشكوه، تا ديار بي نظير

مرد خسته را ببر ، دست بسته را بگير

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfaژ

 

cartpostaleto.blogfa

 

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم


 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfa

ارام روحم چه سهل می شکنم در بی تو بودن شده است اینه ی دق بارانی که تمام تنهاییم را در طنین

 سنگین بی یدیع خویش به تمام عرش زمین  و به یاسهای کبود فریاد میزند شقایق برکه خون می گرید

 و تنهایی برکه را در نهایت خویشتن گم می کند باران پاکم ببارو ببار ای دل خونین برکه را به اقیانوس بی

 انتها برسان تا شقایق خونین فریاد طنین انداز یاسهای کبود را به بی نهایت کبریا هریاد کشند که در بی

 تو بودن چه سخت می سازد این دلم  چه سهل می سوزد .اری ارامش وجودم بغض صدایم

 در خفای روحم با این همه تنهایی خاموش می شود باران دیدگانم بی امان می بارد تا روزی رسد دل

خونین دلم را به بیکرن اقیانوس با تو بودن برساند***تقدیم به عشق پاکم بـــــــاران***

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfa

 

 امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها

فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی .

 

cartpostaleto.blogfa

 

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره

چ ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

 

آه باران من سراپای وجودم آتش است

 

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه

باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم

 

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

 

نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند

که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

 

نمی فهمم..کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

 

نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران, عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟

 

یاد ارم, روز باران را

یاد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران..از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

***** 

بشنو از من, کودک من

پیش چشمم, مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد

 

خدا هم خوب می داند که

این عدل زمینی ,عدل کم دارد

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره

چ ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم...... ديوونه بشي ديوونه ميشم....... مريض بشي مريض ميشم...... بميري ميميرم..... تنهام بذاري ......منتظرت ميمونم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/10ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


من همونم که همیشه غم وغصم بی شماره

اونیکه تنهاترین حتی سایه هم نداره

این منم که خوبیامو کسی هرگزنشناخته

اون که درراه رفاقت همه هستی شو باخته

هررفیق راهی بامن دوسه روزی همسفربود

ادعای هررفاقت واسه من چه زودگذربود

هرکی بازمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجرهمه دقایقم شد

انکه عاشق بودعمری ازجدا شدن می ترسید

همه هراس وترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثرازاین صداقت چه ثمرازاین نجابت

وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


نمي دانم که دانستي دليل گريه هايم را؟ نمي دانم که حس کردي حضورت در سکوتم را؟ و مي دانم که مي داني ز عاشق بودنت مستم وجود ساده ات بود که من اينگونه دل بستم.

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم

 

از درد بي كسي دارم يواش يواش زار مي زنم – واسه تموم قصه ها اسم تو فرياد مي زنم مي خوام بگم دوستت دارم ، عاشقتم تا آخرش، رسمش نبود كه بي وفا منو كشتي از اولش هيچي نخواستم غير تو و دوستت داشتم همينو بس- فكر نمي كردم كه بري من مي مونم تو اين قفس رفتي و من با خاطره عطر تن تو زنده ام – رفتي ولي بدون عزيز حقم نبود كه بي توام ... تو اين قمار بي كسي تنها منم بازيگرش- بازيچه دسته تو و بازيچه دست همه

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


cartpostaleto.blogfa

 

مي خوام كه با ترانه هام قفل سكوتو بشكنم

                                            توام صدامو بشنوي منم صداتو بشنوم

مي خوام بگم تو بهترين ستاره عمر مني

                                            مي خوام بگم كه خواستمت تموم دنياي مني

مي خوام كه هر شب واسه تو ستاره هارو بشمرم

                                            ماه و ستارم واسه چي هرچي تو بگي بشمرم

مي خوام كه بغض سينمو دردتو درمون بكنه

                                            دردمو درمون نكنه شايد كه ارومم كنه

مي خوام كه با برق نگات خورشيدو ويرون بكنم

                                            مي خوام كه با بغض صدات دردو پريشون بكنم

مي خوام بگم عزيز من صبر و قرار من تويي

                                          صبر و قرار تو منم عمر و نياز من تويي

مي خوام كه خواستن تو رو با گريه فرياد بزنم

                                          عشق و نياز اين دلو تو سينه فرياد بزنم

مي خوام بگم دوستت دارم تموم حرفام همينه

                                         بگم فقط تو رو دارم تموم رويام همينه

 بگم فقط تو رو دارم تموم رويام همينه

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

هیس ...س س

کوچولو گریه نکنی ها ... نباید مامان و بابا ببینن . نباید گریه کنی . اگه ما زو ببینن منو  می زنن ... قربونت بشم... تو رو خدا گریه نکن ... باشه ... افرین دختر خوب

 

عروسکشو محکم بغل کرده بود و با چشای پر از ترس و اشک خیره شد به پدر و مادرش که با صدای بلند جر و بحث می کردن...

 

چند بار بهت گفتم لعنتی ... نمی خوام این کار و بکنی ... گمشو از خونه برو بیرون ... همش دعوا ... همش تهمت ... همش بد بختی ... پنج ساله دارم با هات زندگی می کنم یه آب خوش از گلوم نرفته بیرون ...زنیکه ...همش می گی این کارو بکن این کارو نکن ... دیگه حالم داره ازت بهم می خوره ...عوضی ...

 

لباس عروسکش و محکم گاز زد. چونه اش شروع کرد به لرزیدن . چتری موهاش ریخته بود جلو چشاش . دیگه طاقت نیورد ... بی صدا شروع کرد به گریه کردن...

 

هیس ... س س

عروسک بد .. مگه نگفتم گریه نکن ... الان دعوات می کنم ...

 و محکم موهای عروسک و چنگ زد و کشید ...

حقته گفتم گریه نکن.

حالا بزار واست تعریف کنم ...

بابایی داره با مامانی بلند بلند صحبت می کنه ... خیلی عصبانیه ... مامانی داره گریه می کنه ... ااا مامانی انگاری می خواد بره مسافرت ... داره لباساشو می ذاره تو ساک ...

چرا ؟ اخه واسه چی ؟ چرا به من نگفت ؟... من چی ؟ یعنی منو نمی بره ؟ پس لباسای من کجاست ؟... پس چرا اونارو نمی ذاره تو ساک ؟...

 

من دیگه میرم ... واسه همیشه ... اره واسه همیشه میرم ... دنبالم نیا دیگه ... به خدا قسم بر نمی گردم... آدم نبودی که باهات زندگی کنم ... هر کاری کردی هیچی بهت نگفتم ... معتاد شدی ... کمکت کردم ... تو بی پولیت صبر کردم ... با هم کار کردیم ... پات به پات سوختم و ساختم حالا اینه جواب محبتای من ..؟اره همینه ... میرم و دیگه بر نمی گردم... حتی جنازمو نمی زارم ببینی ...

 

هری ... راه باز جاده دراز ...  همیشه همین طور بودی یه کار می کردی تا اخرش منت می ذاشتی ... همیشه خود خواه بودی و لجباز ...الانم می تونی گمشی از این خونه ...

هر جا که دلت خواست برو ... اصلا برو به جهنم    

 

باشه .......... خدا نگهدار ...

 

مریم ... مریم ...

 

مامانیه ... یعنی چی کار داره ؟ من می ترسم ...

 

مریم ... تو رو خدا کجایی دختر مامانی می خواد بره ها نمیای پیشش ... دوست نداری با مامانی بیای ...؟

 

خوشحال شد ... خیلی دلش می خواست با مامانی بره اما نمی دونست چرا می ترسید که صدای باباشو شنید ...

 

می بینی حتی این بچه هم ازت متنفره ... نمی زارم با خودت ببریش ...تو اونو بدبخت کردی دیگه نمی زارم بیشتر از این عذابش بدی ...

 

خفه شو ...

 

 صدای مامان بود ...

سرش و خم کرد تا مادرشو ببینه . اما دست بابارو دید که بالا رفت و محکم کوبیده شد تو صورت مامانش ... چشاش و بست ... دوباره باز کرد ... قطره های اشک و خون تو صورت مادرش قاطی شده بود ... اشکاش سرازیر شد ... مامانشو دید که دستشو کشید رو صورتشو ... ساکو برداشت و رفت ...

 

دوباره موهای عروسکش و چنگ زد . دیگه نتونست گریه شو کنترل کنه ... با صدای بلند داد زد ...

 مامانی ... مامانی

 

 

پدرش به شدت عصبانی بود. سرش و تکیه داده بود به دیوار و محکم مشت می زد ... از ترسش دوید طرف در، همنو دری که مادرش از اون جا رفته بود .

از پله هارفت پایین .

 

مریم ... مریم ...

کجا میری دختر ... صبر کن ...

صدای پدرش بود که دنبالش می اومد .

با قد کوتاهش دستگیره رو کشید و بیرون دوید . مادرش و دید .دست عروسکش و محکم تر گرفت و دوید .

 

مامانی ...مامانی ...

 

با پاهای برهنه و کوچولوش به سرعت می دوید . نمی خواست مامانش بره .بلندتر از قبل داد زد ...

 

مامانی ... مامانی ... نرو ...

 

صورت مادرش برگشت. گوشه ی لبش خونی بود . مامانی لبخند زد و دست تکون داد .

می خواست تندتر بره که دستی محکم شونه هاشو گرفت .

از ترس نفسش بند اومد ... سرش و اروم برگردوند . پدرش بود که با چشای سرخ شده و مهربون می خواست بغلش کنه که ...

 

صدای بلند ترمزماشین شنیده شد و صدای جیغ ....

خواست سرشو بر گردونه که باباش دستشو محکم گرفت رو چشاش . یه لحظه همه جا جلو چشاش تاریک شد .فقط صدای آدمارو می شنید ...

 

 

کمکش کنید ... تو رو خدا یکی کمک کنه ... داره جون می ده ...کمکش کنید ...

 

صدای همهمه ی مردم اوج گرفته بود .تو بغل بابایی بود . شونه هاشو حس می کرد .

بدنش سخت تکون می خورد ... انگاری بابایی داشت می دوید . که صدای مردی و شنید...

 

کسی اسن زن و نمی شناسه ... انگار مسافره ... یکی از زنا بلندش کنه ... نمی بینین غرق خونه ...

 

شونه های پدرش محکم تر تکون خوردند ...

نمی دونست چرا اما بی اختیار جیغ زد ... مامانی  ... مامانی...

دستای پدرش رو شونه هاش می لرزید . یهو خودش وتو خونه دید . و بابایی که محکم در و بست و رفت . به عروسکش نگاه کرد ...

 

لعنتی همش تقصره توه ...

 

محکم عروسکش و پرت کرد . رد اشک از گونه ی سفید و گوشتیش آروم می اومد پایین . با زحمت دوباره درو باز کرد و رفت کنار خیابون ایستا د.

پدرش و می دید که طرف خیابون می دوید .هیکل زنانه ای و می دیدکه وسط خیابون افتاده بود و مردم کنارش حلقه زده بودن . کنارش یه حلقه ی بزرگ خون جمع شده بود کنار زن یه ساک سورمه ا ی رنگ بود . با خودش گفت ...

 

ساک مامانی ...

 

بابایی و می دید که جمعیت و می شکافت و جلو می رفت ... به زن که رسید خم شد و اونو بغل کرد ...

 

اقا شما این خانم می شناسید ... اقا ...

 

صدای آژیر آمبولانس می اومد . از دور شونه های بابایی و می دید که تکون می خوردند . نزدیک تر رفت .صدای ناله های باباش و می شنید ..

پاشو خانومم ... پاشو ماه من ... غلط کردم ... تو رو خدات پاشو ...

 

سرش یهو گیج رفت . پای کوچولش زخم شده بود . نشست رو زمین . پا هاشو بغل زد . چتریاش چسبیده بو به پیشونیش . گرمش شده بود . قطره های عرق از پیشونیش می چکید . نمی دونست چرا چشاش داره بسته می شه . چشاشو به زحمت باز نگه می داشت . می خواست مامانی و ببینه .چشاش خود به خود بسته می شد .

صدا ها بود که به گوشش می رسد . ضجه  و نا له ی مردونه . همهمه ی مردم .

دیگه نتونست چشاش بسته شد .

 

مامانی ...

.

.

.

صدای گریه ی بابا و دستای غرق به خونی که اونو تکون می دا د...

 

 

 

لعنت به عشق و عاشقی

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


احساس سوختن

من اتیش گرفتم فهمیدم ولی شد  شد کههزار بار داد بکشم اگه عشق  اینه

 نخواستیم

بگین چشاش به در بود نیومدی سراغش

بگین به یاد تو بو یومدی سراغش

بگین که تک پرت بود نیومدی سراغش

بگین که عاشقت مرد دیگه نیا سراغش

وای چه دنیایه عجیبیه ای خدا تمومش ک این زندگی لعنتی رو

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

 

همه دنیا ، آسمون ، خورشید و دریا

                        نمی ارزن به نگاهت دختر شهر پریا

   عطر گل های بهاری ، صدای نم نم بارون

                        می پیچه وقتی تو باشی وسط دشت و بیابون

تو یعنی شوق و طراوت ، یعنی عشق سه حرفی

                         دلیل احساس رویش در رگ درخت برفی

ای گل خوب بهارم ، تا ابد بمون کنارم

                         زندگی برام عزیزه وقتی که من تو رو دارم ...

 

دیگه بد جوری خسته شدم دیگه می خوام داد بزنم بریدم

اره بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 

اره می خوام بگم دیگه کم اوردم ولی بازم یه امید دارم

خدا خدا می کنم این امیدمم از دست ندم که این دفعه...

 

اره که این دفعه بی هیچ درنگی این لعنتی رو تمومش میکنم

خودمو راحت میکنم

وای چه حالی داره کنار یه رود

اره با ... سرخش می کنم

چه اعتراف تلخیه دیگه رسیدم ته خط ای خدا دلگیرم ازت

ای زنــــــدگی بیـــــــــــــزارم ازت

ذدیگه داره بغض خفم می کنه

...

..

.

 

اینم یه...

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و اینجا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصّه و ماتم است!

*
و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید, دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


 

كاش مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم

 

زندگي در حالي سپري مي شود كه نمي دانم آيا فردايي هست يا نه ؟

 

و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگي را زمزمه كنم

 

اولین باران که زد تو با من بودی یادته؟

من و باران تو و دریا آسمان بالای سرمان

من و تو پر از حرف در سکوت و مرز عشق ما قطره های باران بود

اولین باران که زد مال من بود ،و آسمان آبیش مال تو 

باران می بارد من و تو من و بی تابی شب من و هق هق منو هم آغوشی مرگ..

و من برای همیشه تنها می مانم........

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |


وقتیکه  تنگ غروب بارون به شیشه می زنه

          همه ،  غصه های    دنیا    توی   سینه ی  منه

                     توی  قطره های  بارون میشکنه بغض  صدام

                               دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

                                           پشت  این  پنجره  می شینم  و آواز می خونم

                                                     منتظر  واسه  رسیدنت   تو  بارون  می مونم

                                                                زیر  بارون  انتظارت  رنگ   تازه ای  داره

                                                                       منم  عاشق ترم  انگار  وقتی بارون می باره

  

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط ×××عاشق فراموش شده××× |